۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

یک سری آدم


آقای زافی گرامی
ما یک سری آدمیم که دور هم جمع می شیم. به هم لبخند می زنیم، دست روی شونه ی همدیگه میندازیم. اما پامون رو روی پای خودمون میندازیم؛ و راستش رو بخواید گهگاه اون زیر میرا، یعنی زیر میز، پاهامون می خوره به هم و حتا من می دونم که بعضی ها هستن که اون زیر پاهاشون رو به هم می مالند و این جوری با هم بازی می کنند. و این که بعضی ها هم هستند که دوست دارند این کارو بکنند اما نمی کنند، حالا یا روشون نمی شه یا توی جمع یار و پارتنر ندارند.
ما با هم گفتگو می کنیم و واسه هم داستان ها تعریف می کنیم، تا بخندیم، تا حتا خودمون رو نشون بدیم. یعنی می خوام بگم ما می گیم تا دیده هم بشیم. آقای زافی، می دونید، ما متلک هم میندازیم. به دوست های پیشینمون که با کس دیگه اومدن، یا شاید اون دوست هایی که دست رد به سینه مون زدن، یا اونایی که دارند با این دوستا می گن و می خندن.
ما به هم نگاه می کنیم، با نگاه حرف می زنیم. حتا به هم ناسزاهای خیلی خیلی بد می گیم، تا خالی شیم، تا حال کسی رو بگیریم، تا دلمون باز باز شه. ما بطری بازی می کنیم و گهگاه رازهای همدیگه رو از قصد و نمی دونم با چه فکری، لو می دیم؛ یا پس از اون از رازهای هم استفاده می کنیم، بد استفاده می کنیم. و من کسایی رو میشناسم که رازهای همدیگه رو متلک تازه می کنند و این چرخه رو پی می گیرند.
آره آقای زافی، ما یک سری آدمیم، که دور هم جمع می شیم و خیلی کارها می کنیم؛ که اگه خیلی هاشو که نگفتم بدونید سرتون سوت می کشه. آخه می دونید، من دوستایی داشتم که هنگامی که همین چیزهارو هم می فهمیدن سرشون سوت می کشید و من رو بازخواست می کردند که چرا درباره دوستاشون اینارو گفتم.
آره زافی جان، نمی دونی که ما آدم ها از دست هم چیا می کشیم. D:

کافه هارمونی - 8:30 شب - 27 بهمن 89 خورشیدی


۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

پسر شاد

اون پسر شادی بود
روزی که رفت بیرون
از شهر و خونه شون
شد عاشق دختری
اون دختر قلبش رو
زیر پاش ...
پاشو پسر
اینو به دل نگیر و ببخش
تو واسه نفرت نیومدی
یادت میاد اون روزای شاد
به یاد بیار اون روزهارو

گروه "کامران جم و اینان" ("Kamran Jam & Inan" Rock Band)
کنسرت راک گروه اینان - 7 شب - یک شنبه 24 بهمن 89 خورشیدی


۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

خاکسپاری

دراز کشید، پاهاشو به پهنای شونه هاش باز کرد و دستاش رو هم تو یه راستای هم تراز پهن کرد. انگار که بخواد کسی رو به آغوش بکشه. بعد شل شد. یعنی همه جای بدنشو شل کرد و انگشتای دستاش جمع شدند و بالا اومدند و پاهاش از مچ رو به بیرون باز شدند. ژرف به آسمون زل زد. هیچی دیده نمی شد، فقط سپیدی بود و رگه هایی سپیدتر. و دونه های زیبا و پر نگاری از برف که مثل آلبالوهای سپید خوشمزه ای می مونستند که حتا برگ های ریز و شاخه های نازکشون هم روشون بود؛ آلبالوهایی که دیگه خونی تو رگ هاشون نمونده بود. و ترش هم نبودند. انگار که کشتزار ابرهارو هم آفت زده بود. کم کم آلبالوهای آفت زده رو چشماش سنگینی کردند. هنوز از لای دونه های نگارین برف های نشسته روی مژه هاش رگه هایی از آسمون پیدا بود که چشماش رو بست.

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

گریه نکن، امام زاده ها این جا کعبه اند


دیشب هم به عادت این روزهای پاک پیچیده، شب رو زنده داری کردم و شاید سه بود که چشمام دیگه بیشتر نکشید که بخونم و خوابیدم. و خواب دیدم، یعنی چند تا خواب متفاوت دیدم.
تو یکی از خواب هام یه دفعه دیدم حسن جلوم واستاده، درست نیم متریم، که یه دفعه اومد تو بغلم و زار زار زد زیر گریه. زار می زد و هق هق گریه می کرد. منم انگار که می دونستم چی شده، سرش رو روی سینه ام بغل گرفته بودم و بدون حرفی آرومش می کردم. حسن مدت زیادی گریه کرد؛ و بعد، از دور دیدم یکی داره سوی ما میاد. بعید بود، یعنی می خوام بگم برای یه آن باورم نشد اونی که داره میاد سوی ما نیکیتا باشه. نیکیتا به ما رسید و من بهش لبخند زدم، اما اون بهم گفت: "نیومدم برای منت کشی ها، اصلن با تو کاری ندارم." و بعد توی بغلم اومد و با خنده سرش رو کنار سر حسن روی سینه ام گذاشت و بغلم کرد. و من سرش رو نوازش کردم و بوییدمش و باز هم بی صدا آرومش کردم. پس از مدتی جفتتشون آروم شدند و از آغوشم بیرون اومدند. و ...
دیشب خواب های شگفتی دیدم. از زمینی که آدم روش، سنگ گور شد و بعد پا شد، اما سنگ گور سر جاش موند. و گورها رو به کعبه نخوابیده بودند، بلکه رو به امام زاده ای بودند و کسی به من گفت که این جا همه ی گورها رو به امام زاده ها خوابیده اند؛ امام زاده ها این جا کعبه اند. کمی دورتر گنبد کبودی پیدا بود.
و من کمی دورتر دو دستم رو روی نرده های بالکن بی سقف بلندی گذاشتم و تنها واستادم و به دور دست ها چشم دوختم، اون جایی که فقط دشت بود و کوه های برفی، و آسمون و ابرهای سرخ و قرمز و زرد باختر داشتند رو به کبودی و سیاهی می رفتند، مثل خورشیدی که توی یه چاه آروم بگیره. مثل این می مونست که انگاری دستام رو لب چاه گذاشته بودم و ته چاه دنبال خورشید می گشتم.
من دیشب باز خواب های شگفت دیدم.

پ.ن. پیش از نیم روز به حسن پیامک دادم که حالت خوبه؟ اما هنوز پاسخی نداده. امیدوارم خوب تر از همیشه باشه.

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

ماهی ها عاشق می شوند


ماهی ها عاشق می شوند.
فیلمی از علی رفیعی

یه جای ماهی ها عاشق می شوند هست که رویا نونهالی بر می گرده به بقیه خانومایی که باهاش تو آشپزخونه ی رستوران اند از دست ها و قدرت دست ها می گه، و خیلی زیبا می گه.

24 اُمین 24 آذر

24 آذر 1389 خورشیدی

---


انگار که آلوده ام
خودم را تعطیل اعلام می کنم
گوش هایم
چشم هایم
دهانم
همه بسته اند
نیایید که من تعطیلم
مرا نفس نکشید
به من دست نزنید

مسمومتان می کنم
از آلوده گی ام سرفه تان می گیرد
ذرات ام را آلوده تر بمن پس میدهید
تیره تر ام می کنید


بگذارید ته نشین شوید در من
این ادای همه چیز در آوردن هایتان
این روتین ِ دوست داشتن هایتان
ته نشین شوید
مزاج های دمدمی تان را ماسک کنید و فرار کنید
بگذارید شفاف شوم
لحظه ای در من حرکت نکنید
می خواهم لحظه ای خودم را بی شما نفس بکشم
خودتان را بردارید و از این جا بروید
شهر ِ مرا متروک کنید و از آن افسانه ی هولناک بسازید
انگار که جادوگری در من زندگی می کند
انگار که من ارواح ِ سیاه ِ سرگردان ام
از من بترسید و
اگر شجاعت اش را بشما نداده ام مرا ببخشید
متاسفم
همین است که آلوده ام
همین است که درهای این شهر یا زنجیر اند یا از لنگه در آمده اند
همین است که تمام ِ خواستن ها دارند از سکه می افتند
همین است که خودم را می بندم
دیگر کاری نیست که بتوانم برایتان انجام بدهم
دیگر کاری نیست که خیال کنید می توانید از من بخواهید اش
من شهری ام که همه چیز اش سرجایش است
میز ها و صندلی ها و
خانه ها و بازار و شهر ِ بازی هایم
قمار خانه ها و بار ها و بشکه های شراب
اما شما کجایید ؟
من بیرونتان کردم؟
می ماندید اگر می خواستید
می ماندید اگر این آلودگی را تاب می آوردید
می ماندید اگر مختل نمی شد زندگی تان با تعطیلی ِ من
با نشنیدن هایم
ندیدن هایم
نگفتن هایم
می ماندید اگر شجاعت ِ اینگونه خواستن راداشتید

-- Dark NeBula --